تبليغاتX
crazy girl

crazy girl

عاشقت بودم و اما از تو عاشقی ندیدم

بعد این همه رفاقت به ته قصه رسیدم

تو مسافری هنوزم ، تو بودی چه پر گرفتم

تو چشات هنوز دروغه تو سرت هوای رفتن

بی تو موندم و شکستم پای هر زخم زبونی

تو منو ساده فروختی تا با دیگری بمونی

برسه روزی که دیگه دلم از پیش تو رفته

تا خودت بیای ببینی که یکی جاتو گرفته

مثل برگی زرد و تنها گم شدم تو زوزه ی باد

دیگه حتی رنگ شعرام به چشای تو نمیاد

نمی دونم به چه جرمی لایق زجر تو بودم

حیف این همه ترانه که برای تو سرودم

شب عاشقونه مرغا سحر از قفس در اومد

خواب کوتاه من و تو بی ستاره به سر اومد

حالا که منو نمی خوای بذار این قصه بمیره

یاد تو واسه همیشه بوی کهنگی بگیره

بی تو موندم وشکستم پای هر زخم زبونی

تو منو ساده فروختی تا با دیگری بمونی

برسه روزی که دیگه دلم از پیش تو رفته

تا خودت بیای ببینی که یکی جاتو گرفته

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت16:47توسط armita | |

این روزا دوستای همم هم دیگه رو گم میکنن

دلای پاک و ساده رو فدای مردم میکنن

این روزا آدما کمن پشت نقاب پنجره

کمتر می بینی کسی رو که تا ابد منتظره

مردممون به همدیگه فقط زود عادت میکنن

حقّا که بی وفایی رو خوبم رعایت میکنن

همیشه توی زندگی یه بغض خیس و پر دارن

چند تا غم و یه حسرت و آرزوی محال دارن

این روزا باید هممون برای هم سایه باشیم

شبا یه کم دلواپس کودک همسایه باشیم

اگه به هم کمک کنیم زندگی دیدنی میشه

بر سر پیمان میمونن دوستای خوب تا همیشه

این روزا آدما دیگه تو قلب هم جا ندارن

مردم دیگه تو دلاشون یه قطره دریا ندارن

این روزا فرش کوچه ها تو حسرت یه عابره

هرجا یکی منتظره ورود یه مسافره

این روزا هیچ مسافری بر نمی گرده به خونه

چشمای خسته تا ابد به درب بسته میمونه

این روزا قصّه ها همش قصّه ی دل سوزوندن

خلاصه ی حرف همه پر زدن و نبودن

این روزا درد آدما فقط غم بی کسیِ

زندگیشون حاصلی از حسرت و دلواپسیِ

این روزا دوستا هم دیگه با هم صداقت ندارن

یه وقتایی تو زندگی همدیگه رو جا میذارن

این روزا کار آدما دلای پاک و بردنِ

بعدش اونو گرفتن و به دیگری سپردنِ

این روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنِ

ساده ترین بهانشون از هم خبر نداشتنِ

این روزا سهم عاشقا حسرت وبی وفاییِ

جرم تمامشون فقط لذت آشناییِ

این روزا توی هر قفس یکی دو تا قناریِ

شبا غم قناریا تو خواب خونه جاریه

این روزا چشمای همه غرق نیاز و شبنمِ

رو گونه ی هر عاشقی یه قطره بارونِ غمِ

جنس دلای آدما این روزا سخت و سنگیه

فقط توی نقاشی ها دنیا قشنگ و رنگیه

اسم گُلا رو این روزا هرگز کسی نمی دونه

امّا تا تودلت بخواد این جا غریب فراوونه

این روزا جرم عاشقا شهرِ دلو فروختنِ

چاره فقط نشستن و به پای چشمِ سوختنِ

+نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت12:8توسط armita | |

چه قدراین ثانیه ها نامردند

 

گفته بودند که برمی گردند

 

برنگشتند و پس ازرفتنشان

 

بی جهت عقربه ها می گردند

 

آه این ثانیه های نامرد

 

چه بلایی به سرم آوردند

 

نه به چشمم افقی بخشیدند

 

نه زبغضم گره ای وا کردند

 

از چه رو سبز بنامم به دروغ

 

لحظه هایی که یکایک زردند

 

لحظه ها همهمه هایی موهوم

 

لحظه ها فاصله هایی سردند

 

آه بگذار ز پیشم بروند

 

لحظه هایی که یکایک دردند

 

 

+نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت17:58توسط armita | |

دیگر از هر چه هست بیزارم

 

مثل ابر بهار می بارم

 

برو ای آنکه بعد دیدارت

 

گره افتاده در کارم

 

پدرم با نگاه خود می گفت

 

لایق جرز دیوارم

 

مادرم مدتی است میگرید

 

چون گمان میکند که بیمارم

 

یک نفر گفت خوب خواهم شد

 

به فراموشی ات بسپارم

 

گفتم ای عشق اگر بازم

 

بدهی مثل قبل آزارم

 

به تمامی حرمتت سوگند

 

روی قلبت گلوله میکارم

 

به تو هر چند سخت مدیونم

 

به خودم بیشتر بدهکارم

 

هر چه بر من گذشت حقم بود

 

من از این بیشتر سزاوارم

 

تو گناهی نداری ای زیبا

 

مرگ بر من که دوستت دارم

 

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت19:14توسط armita | |

ما که رفتیم ولی یادت باشه دیوونه بودیم

واسه تویه عمر اسیر کنج این خونه بودیم

ما که رفتیم تو بمون با هر کی که دوست داری

با اونی که پنهونی سر روی شونش میذاری

ما که رفتیم ولی این رسم وفاداری نبود

قصه چشمای تو واسه ما تکراری نبود

ما که رفتیم ولی مزد دستای ما این نبود

دل ما لایق اینکه بندازیش زمین نبود

ما که رفتیم تو برو دل بده دست دیگری

به قول حافظ ما هم داریم یه یار سفری

ما که رفتیم تو بشین زیر نگاه عاشقش

آرزوم اینه که اون تلف نشه دقایقش

ما که رفتیم تو برو دنبال طالع خودت

ببینم سال دیگه کیا میان تولدت؟

ما که رفتیم دل ندیم دیگه به عشق کاغذی 

لااقل می اومدی پیشم برا خداحافظی

+نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت17:12توسط armita | |

باز هــم ثـانـیـه هـا اســم تـــو را جار زدنـد

و دقـــایق همــه امـشـب به تو تکــرار زدنـد

و سکوتی که در این عقربه ها می چرخید

نکنـــــــد در دل تــــو نـام مـــــرا دار زدنــــد

 

+نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت21:10توسط armita | |

نمی دانم کدامین روز

 

از آن ایام سرد پاییزی

 

که باران تند و بی آرام می بارید

 

تو همچون بک پرستو

 

به شهر عشق و آرزوهایت سفر کردی !

 

کنون ای آرزوی من !

 

بهارست و پرستو ها به سوی لانه می آیند

 

تو هم باز آ...

 

ببین اینجا کنار کوره راهی تنگ

 

به امید تو

 

غمگین چشم در راهم

 

و در شهر خیال خود

 

برایت کاخی از گل های سرخ لاله می سازم.

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت20:35توسط armita | |

طلوع می کند

طلوع می کند آن آفتاب پنهانی

زسمت مشرق جغرافیای عرفانی

 

دوباره پلک دلم می پرد نشانه ی چیست؟

شنیده ام که می آید کسی به مهمانی

 

کسی که سبز تر از هزار بار بهار                

کسی شگفت، کسی آنچنان که می دانی

 

کسی که نقطه ی آغاز هر پرواز است          

تویی که در سفر عشق خط پایانی

 

تویی بهانه ی آن ابرها که می گریند          

 بیا که صاف شود این هوای بارانی

 

تو از حوالی اقلیم هر کجا آباد                     

بیا که می رود این شهر رو به ویرانی

 

کنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق           

بیا که یاد تو آرامشی است طوفانی 

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت13:17توسط armita | |

*قسم به تو که دگرپاسخی نخواهم گفت ، به واژه ها که مرا برده اند زیر سوال ، تو فصل پنجم عمر منی و تقویمم ،به شوق توست که تکرار می شود هر سال

 

 

*پیش بیا ، پیش بیا ، پیشتر

تا که بگویم غم دل بیشتر

دوست تَرت دارم من از هر چه دوست

ای تو به من از خود من خویش تر

دوست تر از آنکه بگویم چقدر

بیشتر از بیشتر از بیشتر

داغ تو را از همه دارا ترم

درد تو را از همه درویش تر

هیچ نریزد به جز از نام تو

بر رگ من گر بزنی نیشتر

فوت و فن عشق به شعرم ببخش

تا نشود قافیه اندیش تر

(قیصر امین پور ، روحش شاد)

 

 

*آری زیاد دیر نخواهد بود . در صبحگاهی که رنگ بر چهره ندارد، کالبد بی جانم را بر حصیر کهنه ی خانه خواهند یافت. مرده از عشق، در تنهایی و سکوت . با دستانی که هیچ گاه تو را لمس نخواهند کرد . با چشمانی که درخشندگی نگاهت را در آنها نخواهی یافت و لبانی که هرگز برای گفتن جمله ای گشوده نخواهند شد . پس چرا حالا نگویم که چقدر دوستت دارم!!!

 

 

*با شاخه های سست خیالم چه میکنی ؟ با روزگار رو به زوالم چه میکنی ؟

گیرم که باورم شود که تو را خواب دیده ام ، با انتظار این هم سالم چه میکنی؟

گیرم که ای زمانه تو هم ساختی ولی ، با سرنوشت حک شده بر فالم چه میکنی؟

 

 

*به جون ستاره هامون تو عزیزتر از چشامی ، هر جا هستی خوب و خوش باش ، تا ابد بغض صدامی

 

 

*به خانه آمد با کیف و کلاهی که در هوا بود، دعوا کردی ؟ باز پدرش پرسید و برادرش کیفش را زیر و رو میکرد برای چیزی که در دل مخفی کرده بود. تنها مادر بزرگش دید گل سرخی را در دست فشرده و او خندید...

 

 

*چرا با این که میدانم نصیب من نخواهی شد

عجب با تار و پود دل برایت خانه می سازم

همین امروز یا فردا تو را از دست خواهم داد

چگونه بگذرم از تو بگویم هر چه بادا باد

 

 

*در تنهایی شکفتم / در تاریکی نهفتم / با سایه سخن گفتم / با عشق به خواب رفتم / از تو خبری افسوس / از تو گذری افسوس / با غربت دل ساختم / تنها و رها ماندم / حال خاکستری سردم / پاییزی و بی برگم / از تو خبری افسوس / از تو گذری افسوس...

 

 

*مثل یک تصویر سیاه نه ، شایدم خیلی سفید ، تموم خاطرات تو یه دفعه از سرم پرید ، بعد یه خواب ناتموم مثل یه بغض سرد ، حرفای تاریک تو رو ، عکس تو آینه گریه کرد ، خالی شدن از عاطفه ، تکرار زرد خاطره ، از انتظار خسته شده ، نگاه خیس پنجره ، رد شدن از هر چی که بود ، بدون حرف فقط سکوت ، بین من و تو فاصله ، بازم سقوط بازم سقوط ، لحظه ی پایانی ما ، باید بشیم از هم جدا ، صدای تنهایی میاد ، از جاده های بی صدا ، مثل یه تصویر سفید ، نه شایدم خیلی سیاه ، حس میکنم زنده شدم ، تموم شده این اشتباه ...

 

 

* وقتی شب و ستاره سنگ صبور من شد / وقتی دل غریبم با ماه هم سخن شد

وقتی همیشه مستم با عطر و بوی یادت / وقتی دل غریبم هر لحظه شد فدایت

دیگر نشانی از خویش در این بدن ندارم / یک گوشه بی غم تو، در جان و تن ندارم

 

 

*اگر روزی دلت لبریز غم بود / گذارت بر مزار کهنه ام بود

بگو این بی نصیب خفته در خاک / یه روزی عاشقو دیوانه ام بود

 

 

*نه کسی منتظر است و نه کسی چشم به راه

نه خیال گذر از کوچه ی ما دارد ماه

بین عاشق کشی و مرگ مگر فرقی هست

وقتی از عشق نصیبی نبری غیر از آه

 

 

*کسی در باد می خواند :

تو را تا اوج می خواهم ، برای ناز چشمانت چه بی صبرانه می مانم ، دلم تنگ است و بی یادت در این غربت نمی مانم ، تو هستی در وجود من ، تو را هرگز نمی رانم .

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت18:47توسط armita | |

سلام

شرمنده ام که حدود 20 روز نیومدم آپ کنم . واقعا ببخشید. تو عید مسافرت بودم و از 14 تا الآن هم درس و مدرسه نذاشته بیام و یه سر بزنم .

تو این پست میخوام یه کم درباره خودم و عقایدم و علایقم بگم . باااااااااااااااااا اجاااااااااااااازه :

 

اول خصوصیات ظاهری :

نام : آرمیتا

تاریخ تولد: 1371/5/16 و 16 ساله

شهر:اراک

قد: 1/64

وزن:50+

رنگ پوست : سفید

رنگ چشم: سبز

 

دوم خصوصیات اخلاقی :

دوست دارم دیگران بدی هامو به خودم بگن از این نظر جنبه دارم.

یه کمی پر حرفم.

عجولمو 7 ماهه.

روابط اجتماعی خوبی دارم.

خلاصه یه دختر active هستم.

 

سوم چیزایی که دوست دارم :

1.تاریکی

2.ورزش

3.تیم پرسپولیس و رئال مادرید

4.درس خوندن

5.هوای ابری و بارانی

6. شعر

 

تو زندگیم به یه نفر دل بستم و 3 ساله که دوسش دارم ولی اون حدودا 8 ماهه که اینو میدونه

فقط یه نفرو بیشتر از اون دوست دارم اونم خداست که تا حالا همه جا کمکم کرده و بهش امیدوارم.

 

یه چیز دیگه این که من خودم اصلا تبع شعر ندارم پس در نتیجه اشعار و مطالب وبلاگ مال خودم نیست .

اگر توی کتابی یا وبلاگی متنی رو ببینم و خوشم بیاد با اجازه صاحب وب از اون متن استفاده میکنم.

 

از همه دوستای گلم که اومدن و به وبم سر زدن و نظر هم دادن خیلی خیلی ممنون. امیدوارم دفعه ی آخرشون نبوده باشه.

 

                                                                               "خدا حافظ" رو بیامرزه.

+نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت16:44توسط armita | |

بهار در را می کوبد.

قناری قلب گل را می بوید.

سبزینگی در دل هستی می روید.

بلبل در چشم گل سرخ ، عشق تو را می جوید.

و من رویش بهار را در سبدی پر از مهر به تو تهنیت می گویم.

                                                                              "سال نو مبارک"

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت15:34توسط armita | |

 

در زمستان
به سرزمینی می نگری

که از آن تو نیست
جادویی از تو می تراود
که از آن تو نیست
برف پیرامون را می نگری

از پشت بسیار شیشه ها
.
در شکوه عاریتی ات
به دخترکی فقیر می مانی
رها ، کنار خیابان شهری بزرگ درندشت
که لبخندی برلبانش نقش نمی بندد ،
نه آنقدرها که آرزو دارد ، زیباست

نه با زیورهای بدلی اش ، چندان دارا

ونه بانقاب رنگین اش ، چندان شاد
.
تو ، به او شباهت می بری
:
اندکی تمسخر وهم دردی

این است پاسخ همگان به تو
!
غریبانه ، به برف می نگری
از پشت سیار شیشه ها
!
برادرم مرگ

روزی پیش من هم می آیی
فراموشم نکرده ای ، می دانم
.
رنج پایان می گیرد
وزنجیرها ازهم می گسلد
.
هنوز اما بیگانه ودور می نمایی

برادر عزیزم مرگ
!
وبر فراز درماندگی ام

چون ستاره ای سرد برجایی
.
روزی اما نزدیک خواهی شد و
پراز شعله های آتش خواهی بود
بیا ، محبوبم ، این جایم

مرا ببر ، از آن توام من

هرمان هسه !

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت15:26توسط armita | |

ساده بوده وهست...

زندگی را میگویم.

شاید هم خودم را...

راستی بین این دو فرق زیادیست؟!...

یا شاید هم راه زیادی!...

انگاری همین دیروز بود که کسی گفت: آماده باش برای سفر....

وکسی دیگر آرام وزیبا انگار از پشت قاب پنجره گفت:تو باید باشی...باید بمانی...

نه! ....................نشد!...

یادم نبود باید حرف هایم را آرام و زیبا در گوش های کسی زمزمه کنم تا

آویزه ای باشد از مروارید..

باید تمام حرف هایم ساده باشند وبی ابهام...

حالا باز از نو شروع میکنم نوشتنم را

از نو میخوانم ومینویسم که دلم باز هوس رفتن از اینجا را کرده...

رفتن تا خطِ شب...تا مرزِ شب...تا بینهایت!!!!

نمیدانم! شاید هم اصلآ دلم جایی گیر کرده.

دلم در همان روزها گیر کرده....در حوالی همان خواب های پر باران....

نمیدانم چرا گاهی بی جهت دلم هوای روزهای بچگی میکند.

خوب بود....خیلی خوب و قشنگتر.

همان روزهایی که دلیل بودنت خلاصه میشد در همان بودن...یک کلام وبس!...

زیادی بزرگ شدیم وغرق شدیم...

زیادی گم کردیم خودمان ودنیایمان را....

تا حدی که برای بودنمان همیشه باید چیزی را از دست بدهیم...

گاهی دلمان را،گاهی غرورمان را وگاهی دیگر زندگیمان را !....

*

کاش میشد روزی بی تعبیربه خواب های هفت سالگي برگرديم

شاید هم پنج سالگی...

غصه هامان گوشه گنجه ی بي كليد خودشان را قایم کنند...

دلتنگی هامان لای کتاب های بچگی جا گذاشته شوند..

سرمشق هامان از اول صفحه با صداقت شروع شوند تا نقطه سرخط...

و تقويم ها در باد حیران شوند!...

واین یعنی نهایت بودن وماندن

نه دوش و نه امروز ونه فال قهوه

و این تنها باريكه راهيست كه ميرود!

میرود تا سهم ما از زندگی...

از بودن وجاوادنه شدن را به ما دهد ...!!!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت17:59توسط armita | |

.. Can I say I love you today? If not, can I ask you again tomorrow? And the day after tomorrow? And the day after that? Coz I'll be loving you every single day of my life

 

میتونم بهت بگم دوستت دارم ؟؟اگه نه..میتونم فردا ازت این سوال رو بکنم ؟؟یا پس فردا؟

واسه این که من هر روز از زندگیم تو رو دوست خواهم داشت

+نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت16:17توسط armita | |

پسر و دختر جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.


دختر جوان: یواش تر برو من می ترسم!
پسر جوان: نه این جوری خیلی بهتره
!!
دختر جوان: خواهش میکنم، من خیلی می ترسم
! 
پسر جوان: خوب اما اول باید بگی که دوستم داری
!! 
دختر جوان: دوستت دارم،حالا میشه یواش تر برونی
!
پسر جوان: منو محکم بگیر
!
دختر جوان: خوب، حالا میشه یواش تر بری

پسر جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد، واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود: برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت.
پسر جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون این که دختر جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را برسر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند!!!!!

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت15:51توسط armita | |

 

یه شب خوب تو آسمون

یه ستاره چشمک زنون

خندید و گفت کنارتم

تا آخرش ، تا پای جون

ستاره ی قشنگی بود

آروم و ناز و مهربون

ستاره شد عشق منو

منم شدم ، عاشق اون

اما زیاد طول نکشید

عشق منو ستاره جون

ابره اومد ستاره رو

دزدید و برد نامهربون

حالا شبا با یاد اون

زل میزنم به آسمون

دلم میخواد داد بزنم

این بود قول و قرارمون؟

به امید روزی که همه ی ابرا برن و آسمون دلمون پر ستاره باشه

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت16:58توسط armita | |

اگه پسرا با جنبه باشن چي ميشه؟؟

*هر پسري فقط يه دوست دختر داشت ..  و از اونجايي که تعداد دخترا خيلي بيشتر از پسرهاس سر خيلي از دخترا بي کلاه ميموند ( البته الانم هستا ) و لذا جنگ جهاني سوم و چهارم بين دخترا اتفاق مي افتاد .!!
 
*
هر پسري يک هفته اول دوستي به خواستگاري ميرفت پس در اين صورت دوران خوش دوستي و استرس قرار و تلفن از بين ميرفت
!
 
*
فشار بر روي دختران براي قبول شدن در دانشگاه بيشتر ميشد ... کار به گيس و گيس کشي کشيده ميشد
!
 
* 
بوي ترشي کشور رو بر ميداشت لذا براي شهرداري مشکلاتي زيادي به وجود ميومد
!!
 
* 
ازدواج براي دختران تبديل به آرزو و رويای شبانه ميشد (البته الانم هستا
) !!
 
* 
براي گرفتن گل از دست عروس خون و خون ريزي راه مي افتاد
!
 
*
مانتوها تنگ تر جورابها کوتاه تر و شلوارها برموداتر ميشد
!!
 
*
شوهر مثل قند و شکر کوپني ميشد وبراي گرفتن اون صفهاي طولاني بوجود ميومد
!
 
 
پس نتيجه ميگيريم که اگه پسرا همين طوري بي جنبه بمونن هم واسه دخترا بهتره هم واسه تمدن بشري !

+نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت16:2توسط armita | |

خصوصيات آقا پسرها از ۱۴ تا ۲۸ سالگی...
سن ۱۴ سالگی: تازه توی اين سن ، هر رو از بر تشخيص ميدن! (اول بدبختی
!)
سن ۱۵ سالگی: ياد می گيرن که توی خيابون به مردم نگاه کنن! ... از قيافه ی خودشون بدشون   مياد
!
سن ۱۶ سالگی: توی اين سن اصولا راه نميرن ، تکنو می زنن! ... حرف هم نمی زنن ، داد می زنن! ... با راکت تنيس هم گيتار می زنن
!
سن ۱۷ سالگی: يه کمی مثلا آدم مي شن! ... فقط شعرهاشون رو بلند بلند می خونن! (يادش به خير ، اون روزا که تکنو نبود ، راک ن رول می خوندن
!)
سن ۱۸ سالگی: هر کی رو می بينن ، تا پس فردا عاشقش مي شن! ... آخ آخ! آهنگهای داريوش مثل چسب دوقلو بهشون می چسبه
!
سن ۱۹ سالگی: دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن! ... تيز ميشن ، ابی گوش ميدن
!
سن ۲۰ سالگی: از همه شون رو دست می خورن! ... ستار گوش ميدن که نفهمن چی شده
!
سن ۲۱ سالگی: زندگی رو چيزی غير از اين بچه بازيها می بينن! (مثلا عاقل ميشن
!)
سن ۲۲ سالگی: نه! می فهمن که زندگی همش عشــــقه! ... دنبال يه آدم حسابی می گردن
!
سن ۲۳ سالگی: يکی رو پيدا می کنن! اما مرموز مي شن! (ديدشون عوض ميشه
!)
سن ۲۴ سالگی: نه! اون با يه نفر ديگه هم دوسته! اصلا لياقت عشق منو نداشت
!
سن ۲۵ سالگی: عشق سيخی چند؟!! ... طرف بايد باباش پولدار باشه! حالا خوشگل هم باشه بد نيست
!
سن ۲۶ سالگی: اين يکی ديگه همونيه که همه ی عمر می خواستم! ... افتخار ميدين غلامتون بشم؟
!
سن ۲۷ سالگی: آخيـــــــــــش
!
سن ۲۸ سالگی: کاش قلم پام می شکست و خواستگاری تو نميومدم!!!


خصوصيات دختر خانمها از ۱۴ تا ۲۸ سالگی ...
سن ۱۴ سالگی: تا پارسال هر کی بهشون می گفت: چطوری؟ می گفتن: خوبم مرسی! حالا ميگن: مرسی خوبم!
سن ۱۵ سالگی: هر کی بهشون بگه سلام ، ميگن: عليک سلام! ... نقاشيشون بهتر ميشه (بتونه کاری و رنگ آميزی و ...!)
سن ۱۶ سالگی: يعنی يه عاشق واقعين! ... فردا صبح هم می خوان خودکشی کنن! ... شوخی هم ندارن!
سن ۱۷ سالگی: نشستن و اشک می ريزن! ... بهشون بی وفايی شده! ... (کوران حوادث!)
سن ۱۸ سالگی: ديگه اصلا عشق بی عشق! ... توی خيابون جلوی پاشون رو هم نگاه نمی کنن!
سن ۱۹ سالگی: از بی توجهی يه نفر رنج می برن! ... فکر می کنن اون يه آدم به تمام معناست!
سن ۲۰ سالگی: نه ، نه! ... اون منو نمی خواست! ... آخرش منو يه کور و کچلی می گيره! می دونم!
سن ۲۱ سالگی: فقط ۲۷-۲۸ سالگی قصد ازدواج دارن! فقط!
سن ۲۲ سالگی: خوش تيپ باشه! پولدار باشه! تحصيلکرده باشه! قد بلند باشه! خوش لباس باشه! ... (آخ که چی نباشه!)
سن ۲۳ سالگی: همه ی خواستگارا رو رد می کنن!
سن ۲۴ سالگی: زياد مهم نيست که چه ريختيه يا چقدر پول داره! فقط شجاع باشه! ما رو به اون چيزایی که نرسيديم برسونه!
سن ۲۵ سالگی: اااااااه! پس چرا ديگه هيچکی نمياد؟! ... هر کی می خواد باشه ، باشه!
سن ۲۶ سالگی: يه نفر مياد! ... همين خوبه! ... بــــــــــله!
سن ۲۷ سالگی: آخيـــــــــــش!
سن ۲۸ سالگی: کاش قلم پات می شکست و خواستگاری من نميومدی!!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت15:24توسط armita | |

_________@@@@@@@@
________@@@________@@_____@@@@@@@
________@@___________@@__@@@______@@
________@@____________@@@__________@@
__________@@________________________@@
____@@@@@@______@@@@@___________@@
__@@@@@@@@@__@@@@@@@_________@@
__@@____________@@@@@@@@@_______@@
_@@____________@@@@@@@@@@_____@@
_@@____________@@@@@@@@@___@@@
_@@@___________@@@@@@@______@@
__@@@@__________@@@@@________@@
____@@@@@@_______________________@@
_________@@_________________________@@
________@@___________@@___________@@
________@@@________@@@@@@@@@@@
_________@@@_____@@@_@@@@@@@
__________@@@@@@@
___________@@@@@_@
____________________@
____________________@
_____________________@
______________________@
______________________@____@@@
______________@@@@__@__@_____@
_____________@_______@@@___@@
________________@@@____@__@@
_______________________@
______________________@

Happy valentine day

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت20:9توسط armita | |

  _______46387354561816181318___
________56867893758765987689___
_______________575654&_________
_______________7634566_________
_______________5643565_________
_______________7645487_________
_______________4863133_________
_______________4689461_________
_______________8745879_________
________56556789567893789378___
________46387354561816181318___
________56867893758765987689___
_______________________________
_______________________________
_______________________________
___172254532_______________
_2125445335332588______________
741353322222221388_____________
4523322222222211246_____________
03233222222222221111222223499____
6412222222222222233555555532508___
29122222222222222222333332332188__
_83122222222222222222222222217288_
_6911222222222222222222222221__485
__831122222222222222222222227__388
__58212222222222222222222211___088
___80172222222222222222227____888_
____867222222222222221______0888__
____18512222222211_______488886___
_____887777__________68888887___
______88________508888888______
_______85488888888885_________
______________________________
______________________________
______________________________
___56546_____________78768____
___67887_____________67678____
___68699_____________89899____
___68787_____________74486____
___46786_____________87766____
___78641_____________87545____
___54584_____________48672____
____7978_____________4664_____
____7899_____________7456_____
_____789_____________890______
______90_____________78_______
_______90___________90________
________907_______799_________
__________809___899___________
____________89004_____________

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت16:11توسط armita | |

یک رنگی و بوی تازه از عشق بگیر

                                           پر سوز ترین گدازه از عشق بگیر

در هر نفسی که میتپی ای دل من

                                           یادت نرود اجـازه از عشـق بگـیــر

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت11:27توسط armita | |

 عشق را دوست میدارم بخاطر انتظارش

                     پاییز را دوست میدارم بخاطر پاکیش 

 سنگ را دوست میدارم بخاطر صبوریش

                     و تو را دوست میدارم ولی نمیدانم چرا ؟

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت16:24توسط armita | |