تبليغاتX
crazy girl
کاش میشد عشق را بر آسمان تفهیم کرد...
crazy girl






تا اطلاع ثانوی تعطیل !








+ مورخ یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 3:20 PM نویسنده armita

من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چهار فصلش همه آراستگی است

من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست.

من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی

من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها صیقلی از آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند

سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از
متلاشی شدن دوستی است.

و عبث بودن پندار سرور آور مهر...





+ مورخ پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 3:42 PM نویسنده armita

روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز می گفتم
لیک با اندوه و با تردید

روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا می کشت
باز زندانبان خود بودم

آن من دیوانه ی عاصی
در درونم های هو می کرد
مشت بر دیوار ها می کوفت
روزنی را جستجو می کرد

در درونم راه می پیمود
همچو روحی در شبستانی
در درونم سایه می افکند
همچو ابری بر بیابانی

می شنید نیمه شب در خواب
های های گریه هایش را
در صدایم گوش می کردم
درد سیال صدایش را

شرمگین می خواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید
دوستش دارم نمیدانی

بانگ او آن بانگ لرزان بود
کز جهانی دور بر می خواست
لیک در من تا که می پیچید
مرده ای از گور بر میخواست

مرده ای کز پیکرش می ریخت
عطر شور انگیز شب بو ها
قلب من در سینه می لرزید
مثل قلب بچه آهو ها

در سیاهی پیش می آمد
جسمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزدیک تر میشد
ورطه ی تاریک لذت بود

می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویا ها
زورق اندیشه ام آرام
می گذشت از مرز دنیا ها

باز تصویری غبار آلود
زان شب کوچک شب میعاد
زان اتاق ساکت سرشار
از سعادت های بی بنیاد

در سیاهی دستهای من
می شکفت از حس دستانش
شکل سر گردانی من بود
بوی غم میداد چشمانش

ریشه هامان در سیاهی ها
قلب هامان میوه های نور
یکدگر را اسیر می کردیم
با بهار باغ های دور

می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویاها
زورق اندیشه ام آرام
می گذشت از مرز دنیا ها

روز ها رفتند و من دیگر
خود نمی دانم کدامینم
آن من سر سخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم؟

بگذرم گر از سر پیمان
می کشد این غم دگر بارم

می نشینم شاید او آید              عاقبت روزی به دیدارم

 


                           
 




+ مورخ شنبه دوم شهریور 1387ساعت 1:19 PM نویسنده armita

به زمین می زنی و میشکنی
عاقبت شیشه ی امیدی را
سخت مغروری و میسازی سرد
در دلی آتش جاویدی را

دیدمت، وای چه دیداری ، وای
این چه دیدار دل آزاری بود
بی گمان برده ای از یاد آن عهد
که مرا با تو سر و کاری بود

دیدمت ، وای چه دیداری ، وای
نه نگاهی ، نه لب پر نوشی
نه شرار نفس پر هوسی
نه فشار بدن و آغوشی

این چه عشقی است که در دل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم
می گریزی ز من و در طلبت
باز هم کوشش باطل دارم

باز لب های عطش کرده ی من
عشق سوزان تو را می جوید
می تپد قلبم و با هر تپشی
قصه ی عشق تو را می گوید

بخت اگر از تو جدایم کرده
می گشایم گره از بخت چه باک
ترسم این عشق سر انجام مرا
بکشد تا به سرا پرده ی خاک

خلوت خالی و خاموش مرا
تو پر از خاطره کردی، ای مرد
شعر من شعله ی احساس من است
تو مرا شاعره کردی ای مرد

آتش عشق به چشمت یکدم
جلوه ای کرد و سرابی گردید
تا مرا واله و بی سامان دید
نقش افتاده بر آبی گردید

سینه ای تا که بر آن سر بنهم
دامنی تا که بر آن ریزم اشک
آه ، ای آنکه غم عشقت نیست
می برم بر تو و بر عشقت رشک

به زمین میزنی و میشکنی
عاقبت شیشه ی امیدی را
سخت مغروری و می سازی سرد
در دلی آتش جاویدی را...
                                              




+ مورخ شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 11:22 AM نویسنده armita

آسمان همچو صفحه ی دل من
روشن از جلوه های مهتابست
امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال تو خوشتر از خواب است

 

خیره بر سایه های وحشی بید
میخزم در سکوت بستر خویش
باز دنبال نغمه ای دلخواه
می نهم سر به روی دفتر خویش

 

تن صد ها ترانه می رقصد
در بلور ظریف آوایم
لذتی ناشناس و رویا رنگ
میدود همچو خون به رگ هایم

 

آه... گوئی ز دخمه ی دل من
روح شبگرد مه گذر کرده
یا نسیمی در این ره متروک
دامن از عطر یاس تر کرده

 

بر لبم شعله های بوسه ی تو
می شکوفد چو لاله گرم نیاز
در خیالم ستاره ای پر نور
میدرخشد میان هاله ی راز


ناشناسی درون سینه ی من
پنجه بر چنگ و رود می ساید
همره نغمه های موزونش
گوئیا بوی عود میاید

 

آه... باور نمیکنم که مرا
با تو پیوستنی چنین باشد
نگه آن دو چشم شور افکن
سوی من گرم ودلنشین باشد


بی گمان زان جهان رویانی
زهره بر من فکنده دیده ی عشق
می نویسم به روی دفتر خویش
" جاودان باشی ای سپیده ی عشق"

 

                                          




+ مورخ سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 10:26 AM نویسنده armita

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی به جز گریز برایم نمانده است
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود

رفتم، که داغ بوسه ی پر حسرت تو را
با اشک های دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که ناتمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

رفتم مگو، مگو که چرا رفت، ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده ی خموشی و ظلمت، چو نور صبح
بیرون فتاده بود به یکبار راز ما

رفتم ، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لا به لای دامن شبرنگ زندگی
رفتم، که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آسوده از ملامت وجدان گریختم

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله ی آتش زمن نگیر
میخواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

روحی مشوشم که شبی بی خبر زخویش
در دامن سکوت تلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم




+ مورخ دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 11:18 AM نویسنده armita

کاش بر ساحل رودی خاموش
عطر مرموز گیاهی بودم
چو بر آنجا گذرت می افتاد
به سراپای تو لب میسودم

کاش چون نای شبان می خواندم
به نوای دل دیوانه ی تو
خفته بر هودج مواج نسیم
می گذشتم ز در خانه ی تو

کاش چون پرتو خورشید بهار
سحر از پنجره می تابیدم
از پس پرده ی لرزان حریر
رنگ چشمان تو را می دیدم

کاش در بزم فروزنده ی تو
خنده ی جام شرابی بودم
کاش در نیمه شبی درد آلود
سستی و مستی خوابی بودم

کاش چون آینه روشن می شد
دلم از نقش تو و خنده ی تو
صبحگاهان به تنم می لغزید
گرمی دست نوازنده ی تو

کاش چون برگ خزان رقص مرا
نیمه شب ماه تماشا میکرد
در دل باغچه ی خانه ی تو
شور من ... و لوله برپا میکرد

کاش چون یاد دل انگیز زنی
می خزیدم به دلت پرتشویش
ناگهان چشم تو را میدیدم
خیره بر جلوه ی زیبایی خویش

کاش در بستر تنهایی تو
پیکرم شمه گنه می افروخت
زین گنه کاری شیرین می سوخت
ریشه ی زهد تو و حسرت من

کاش از شاخه ی سرسبز حیات
گل اندوه مرا می چیدی
کاش در شعر من ای مایه ی عمر
شعله ی راز مرا می دیدی




+ مورخ شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 8:28 PM نویسنده armita

 

کسی خبر نداره ، شدی یه بی ستاره

یه عمره که عشق،  من سر به سرت میذاره

هر روز و شب همیشه، میشینی پشت شیشه

به فکر اینم چرا ، دلت عاشق نمیشه

عشق میگه تو چشامو بستی

تو حالا دیگه تو دل نشستی

آرزومه روزی غم عشق تو چشات بشینه

یه روز بیای جلو چشام گریه هاتو نبینم

اگه باشی یا نباشی ، بی تو با تو

غم زندگی به رنگ عشقه

عاشقم من ، عاشق تو

 نرو که دلم دلتنگ عشق

عشق تو مثل آتیشه که میسوزونه

این دل من که همیشه با تو میمونه

اشک دل شیشه ای و نگیر بهونه

چرا عاشق نمیشه این دل دیوونه

عشق تو مثل آتیشه که میسوزونه

این دل من که همیشه با تو میمونه

اشک دل شیشه ای و نگیر بهونه

چرا عاشق نمیشه این دل دیوونه

 

مال من شدی یهو شدم پر پروازت

دل من روی تو بازه مثل دروازه

فاصلمون کمه، اینقدر نگیر اندازه

دلم توی پاسور عشقت مثل سربازه

تو که شیطون شدی دیگه دلمو نمیخوای

شاید آدرس نداری که پیش ما نمیای

بگیر دستمو، دستتو پس نکش

واسه یک دقیقه ،حتی نفس نکش

اما یه روز با رفتنت دل بریدم از داشتنت

من که یه پروانه بودم دوره چشای روشنت

نذار باد بیاد تا بره نامه هات

خیلی زیاد مونده به یاد همه خاطرات

تو با من بودی که ، زودی رفتی عزیز

تو نگفتی یه چیز

 منم اون نامه هاتو کردم ریزه ریز

از کنار عشق من دیگه ساده رد نشو

تو که عمری خوب بودی پس بمون و بد نشو

تو اومدی ،با خنده هات، خلوتم رو شکستی

برد اون دلمو ،چشم سیات ، توی دلم نشستی

مونده از اون روزا از من و تو ، عکسای یادگاری

تو شدی حالا بی ستاره، تنهای روزگاری

عشق تو مثل آتیشه که میسوزونه

این دل من که همیشه با تو میمونه

اشک دل شیشه ای و نگیر بهونه

چرا عاشق نمیشه این دل دیوونه

عشق تو مثل آتیشه که میسوزونه

این دل من که همیشه با تو میمونه

اشک دل شیشه ای و نگیر بهونه

چرا عاشق نمیشه این دل دیوونه

نمیتونم بی تو بمونم و از تو نخونم

مهربونم فقط تو رو میخوام از دل و جونم

بمون نرو عشق من ،میخوام باهات بمونم




+ مورخ دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 11:17 AM نویسنده armita

باز دوباره تنهایی و شب سکوتت

باز دوباره یاد تو و غم نبودت

باز دوباره بهت میگم تنها گذاشتی

رفتی و این بغض و توی صدام گذاشتی

میخوام بهت بگم پیشم بمون اما نمیشه

میخوام بهت بگم نرو نرو مگه چی میشه

بعد تو پرسه میزنم شبای سردو خسته رو

تو رفتی و منو حست پشت سرت گفتم نرو نرو

 

میخوام تموم کنم این قصه ی تلخ و با تو

میدونی چقده فاصله ی قلبم تا تو

منو تو باز هر دو شدیم دچار درد

 نگاه سرد، به رنگ پاییز زرد

اگه بهت گفتم برو چون که بریدم

 ذره ذره آب شدم به آخر رسیدم

آتیشم زدی منو کشتی صد بار

 بسه دیگه برو دست از سرم بردار

چند تا سوال عین خوره روحمو میخوره

 بعد من کی میاد، دلم از دلهره پره

داد زدم رو به آسمون که بی جواب بود

 فهمیدم که دیگه کمک خواستن نداره سود

اما خواستم بمونم به لب رسید جونم

 من از جونم گذشتم تا تو باشی تو خونم

دیگه چیزی نداشتم بگم از دست دادم

 بازم گفتم خدایا تو برس به فریادم

 

میخوام بهت بگم پیشم بمون اما نمیشه

میخوام بهت بگم نرو نرو مگه چی میشه

بعد تو پرسه میزنم شبای سردو خسته رو

تو رفتی و منو حست پشت سرت گفتم نرو نرو

 

چشامو میبندم ولی چیزی نیست به یادم

به یادم میارم، چه ساده دادی به بادم

ببین چه شادم، چون گفتی تا تهش باهاتم

فقط اومدی دچارم کنی به درد و ماتم

شمع عشقم به دست کی ساده خاموش شد

شاید باد اومد، عشق از تو نور فانوس شد

وقتی یادم میاد اشک و التماس چشات

دیوانه وار میگریم واسه دوریِ نگات

برات می ساختم از جهنم زشتم بهشت

دستات تو دستام بود و بی خیال سرنوشت

به یاد اون روزایی که بودیم خوش وخرم

که تو رو با خودم تا اوج ابرا میبردم

حتی نشد با سنگ صبور این دردا رو گفت

چرا که قلبم، اسیر بند تو بود

پس خاطرات و نبر برام بزار یادگاری

بهونه ی اشکام باشه تو شبای بی قراری

 

دل بکن از منو عشقم ، بزار دستامون جدا شن

سهم من شبای تاریک ، سهم تو فردایی روشن

مجبورم نکن بگم که ، بی تو هیچ حسی ندارم

آخه این دروغه اما دیگه چاره ای ندارم

تو بدون تا آخر عمر، از دلم نمیری هرگز

نمیخواد که سخت بگیری، خیلی ساده :

خداحافظ ، خداحافظ

خداحافظ ...

 

 

 

 


 

 




+ مورخ شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 12:8 PM نویسنده armita

عاشقت بودم و اما از تو عاشقی ندیدم

بعد این همه رفاقت به ته قصه رسیدم

تو مسافری هنوزم ، تو بودی چه پر گرفتم

تو چشات هنوز دروغه تو سرت هوای رفتن

بی تو موندم و شکستم پای هر زخم زبونی

تو منو ساده فروختی تا با دیگری بمونی

برسه روزی که دیگه دلم از پیش تو رفته

تا خودت بیای ببینی که یکی جاتو گرفته

مثل برگی زرد و تنها گم شدم تو زوزه ی باد

دیگه حتی رنگ شعرام به چشای تو نمیاد

نمی دونم به چه جرمی لایق زجر تو بودم

حیف این همه ترانه که برای تو سرودم

شب عاشقونه مرغا سحر از قفس در اومد

خواب کوتاه من و تو بی ستاره به سر اومد

حالا که منو نمی خوای بذار این قصه بمیره

یاد تو واسه همیشه بوی کهنگی بگیره

بی تو موندم وشکستم پای هر زخم زبونی

تو منو ساده فروختی تا با دیگری بمونی

برسه روزی که دیگه دلم از پیش تو رفته

تا خودت بیای ببینی که یکی جاتو گرفته




+ مورخ چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 4:47 PM نویسنده armita